|
سـیاه...سـفید...شـاید هـم تـا حـدودی نیـمه ابـری و خاکســتـری
|
مگه نه یارو؟
من نباید زیاد تند برم...
آخه موسوی وزیر بود اون موقع...اون فقط مجبور بوده که حکم رو اجرا کنه...نه اینکه دستور کشتن اون همه جوون رو بده...
نمیدونم کمی شاید تند رفتم...
اما امشب با حرفهای موسوی احساس کردم میخواد گذشته رو جبران کنه...
نمیدونم...
بهتره اعتراف کنم که اشتباه کردم...
دل من از گذشته ها خون ِ....
فکر کنم بد نیست کمی به حرفهای موسوی فکر کنیم و یه تصمیم جدی برای وطنمون بگیریم....
خدایا ایرانم رو از شر ظلم ستم ناعادلانه در پناه خودت نگه دار....
خدایا دوست دارم...

بزار اصلا به هیچ جامون هم نباشه که...
اگه این مجاهدین نبودن...انقلاب نبود...
بذار به هیچ جامون نباشه که چندین و چند هزار جوون رو اعدام کردن.....
اعدام که نه...زنده بگور...
در اصل جسدی در کار نیست که الان بخوای بری...سر قبرشون زار بزنی و داد بکشیو مملکت و اوضاشو...
این همه بد بختی ِ جووناشو نشون بدی...
بذار اصلا یه چیزی بگم...
اصلا هم لازم نیست الان غیرتی بشی که موسوی حکم اعدام ۱۲۰۰۰ جوون ایرانی رو داد...
چه جوونایی که زنده بگور نشدن...
امشب حالم ....


این شما....ای به هیچ جا نگرفتناتون....
ولی به ارواح همین جوون ها...نذارین حق این همه جوونای که همون چند هفته ی بعد انقلاب اعدامشون کردن رو بگیرن...





چه دخترایی که دست نداشتن...پا نداشتن...انگشت هاشون یکی در میون ناخون نداشت....
چه هانیه هایی که حتی ۱۶ سال هم نداشتن...
خیلی در لحافه صحبت کردم که فیلتر نشم...واگرر نه خیلی چیزای دیگه رو میخواستم رو کنم...

تورو خدا...این شمایین که میتونین حق اینها رو پس بگیرید....
پس درست انتخاب کنین...

میگن کافیه دستت رو دراز کنی تا بهت خدا بدن!
دستتو بده به من تا با هم دستمون رو ببریم تو آسمون و خدا بچینیم...
دوست دارم دستامو باز کنمو آرامشو بگیرم تو بغلمو بچلونمش!
نکنه گمش کنی...
که گاهی داخلش بالا میارم...
اسمش رو گذاشتم روز نوشته های دختری از جنس زمستان!
آخرین صفحه اش رو باز میکنم...
نگاهم به این نوشته ام می یوفته:
"من میدانم که
هر روز ساعت ۳ بعد از ظهر
جوان میشوم
فکر میکنم
فلسفه میسازم...
و خوب آخر هم طبیعتا فکرهایم را بگا میدهم..."
نمیدونم عکس العمل بچه ها با دیدن اون همه عکس چیه!!!!!!؟
و روی گرمایی که پوست صورتمو شبیه لبو کرده...
در رو باز میکنم...کسی خونه نیست!
میرم دور یخچال نوشابه رو در میارم میریزم توی لیوان پر از یخ...
به سلامتی ِ خستگیم میزنم بالا...
*وقتی احساس کنی یک سال دیگه مونده تا اینکه مثل بقیه خاطره شی برای همیشه...قلبت رو به آتیش میکشه!
*یه سوال دارم...حاضری سرت رو بخاطر اسمت...گذشتت...فامیل خانوادگیت بدی...!
ولی جونت رو بگیرن ازت؟
*میبینی چه آسون میگذرم از پسرک های بازیگر ... و من کماکان نقش اول بازی میکنم...!
*یادمه بین عکسام یک عکس داشتم به اسم...نامعلوم "Vogue"...بذار بگم من همینم همین عکس...
یه چیز محو و نامعلوم... سخته با منی کنار اومدن که نمیدونم این من چه کاری انجام میده!
به قول زبونه تخمی روزمرگی میشه...به شدت..."غیر قابل پیشبینی"...
*کاش بتوُو ِن "beethoven" الان زنده بود و برام پیانو میزد
اونم....fur elise