تبليغاتX
مـــن ِ بی صـاحـاب
سـیاه...سـفید...شـاید هـم تـا حـدودی نیـمه ابـری و خاکســتـری
حذف شد!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:22  توسط بی صـاحـاب 

دفترچه ی کوچیک و برمیدارم...

شروع میکنم به نوشتن...(خیلی چیز ها رو هم نمیشه اینجا نوشت...

دارم فرهاد گوش میدن طبق معمول...خیلی خوبه که امروز هوا ابری و سرد....

سرما رو هم دوست دارم...نمیدونم....

شال گردنم رو در میارم...دور بازوهام میپیچم...میشینم فکر میکنم که ـــــــــ

وقتی حال بد باشه...هیچی به هیچ جام نیس...کارهایی انجام میدم که دیوانگیه محضه...

میدونی گاهی از این همه بالا و پایین شدن روحی عذاب میکشم...

اونقدر غیر قابل پیش بینی هستم...که احساس میکنم...واقعا خودم رو نمیشناسم...

اگه سالها هم بگردم...باز هم تمام وجودم رو در یک کلمه جا میدم...

"غیر قابل پیش بینی"...

اسم زندگیم رو گذاشتم هیجان انگیز...(اما زیادی هیچان انگیزی هم خوب نیست...

اصلا خوب نیست که مثلا بفهمی دو دقیقه بعد با چیزی که همیشه ی خدا مخالف بودی...موافقت میکنی...اونم سر هیچ و پوچ...حتی یک دلیل ـــــــــ موجه براش نداری!

 

*سپید پوشیده بودم با موی سیاه

اکنون جامه ایم سیاه با موی سفید

می آیم..میروم...میاندیشم که شاید خواب بوده ام!...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 16:4  توسط بی صـاحـاب  | 

 

فــــــــــــــرهــــاد .... و فقط ( فرهاد سپیدِ مـــــن

او ماندگار شد...

تمام نفس هاش...نوازش و عطر ترانه هاش در شب های من ...

نه فقط من و شب هام...

بلکه در پریشان شبهای جوانان امروز و دیروز!

Farhad (Foto: last.fm)

 

 

 

 

 

 

فرهاد ...هیچ میدانی...آرزویم بود و هست که یک بار فقط یک بار به حرمت ماندگاریت در دل و جانم...

پیشانیت را ببوسم...

 

خدا بیامرزتت...

روحش شاد

 

*یک فاتحه بد نیست برای این دوست داشنتی بفرستید!

به یاد فرهاد:(خیال خوشی....

كيست كه بتواند آتش بر كف دست نهد
و با ياد كوههاي پر برف قفقاز خود را سرگرم كند
يا تيغ تيز گرسنگي را با ياد سفره هاي رنگارنگ كند كند
يا برهنه در برف دي ماه فروغلطد
و به آفتاب تموز بينديشد
نه! هيچ كس
هيچ كس چنين خطري رابه چنان خاطره اي تاب نياورد
از آنكه خيال خوبي ها درمان بدي ها نيست
بلكه صد چندان بر زشتي آنها مي افزايد

oh...who can hold the fire on his hand?
by thinking on the frosty cocuses
or cloy the hungry edge of the time
by bare imagination of a feast
or wallow naked in december snow
by thinking on fantastic summer's heat?

نه هرگز،هرگز هيچ كس چنين خطري را به چنان خاطره اي تاب نياورد

 

از آنكه خيال خوبي ها درمان بدي ها نيست
بلكه صد چندان بر زشتي آنها مي افزايد
صد چندان بر زشتي آنها مي افزايد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 0:7  توسط بی صـاحـاب  | 

خوبیم!...(بعد یک ساعت ورزش توی هوای سرد!

میدونی...وقتی...اون هوای سرد رو به ریه هات هدیه میکنی...انگاری تازه نفس کشیدن رو بهت یاد دادن!...احساس میکنم این هوای ِ سردِ میچرخه دورِ مغزم...هرچی پریشونی ِ با لگد پرتشون میکنه بیرون!

*جدیدا هوس کردم مامان بشم!( فرزند خوانده!

یه دختر ناز و ملوس....از بنیاد کودک....!

*راستــــــــــــــی !... (هیچی یادم رفت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:59  توسط بی صـاحـاب  | 

I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away, oh to find a better day
I'm walking away

 
Sometimes some people get me wrong, when it's something I've said or done
Sometimes you feel there is no fun, that's why you turn and run
But now I truly realise, some people don't wanna compromise
Well, I saw them with my own eyes spreading those lies, and
Well I don't wanna live a life, too many sleepless nights
Not mentioning the fights

 

Carig David

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:46  توسط بی صـاحـاب  | 

هی هی ...

مگه بهتون نگفته باشم کاری به کارم نداشته باشید؟...مگه نگفته بودم بذارید فقط باشم و بنویسم؟

هان؟

پس این همه نظرای خصوصی...پیشنهادای...سکس...دوستی....اینا چیه؟

نکنه فکر میکنید بی صاحاب بودن یعنی اینکه بی اف جونم ولم کرده ...رفته حالا من تنها شدم...و اومدم واس خودم یه جفت پیدا کنم....هان؟

این بی صاحاب ...با اون بی صاحابی که تو کله ی پوکتون فرق داره...میفهمین.....فـــــــــــــــرق؟

گفته بودم...دست از سرم بردارید...فقط من میخوام بنوسم...چیز زیادیه؟

هان؟

من خیلی حالم خوبه که میان این شرو ورا و پیشنهادات  میدین....

 

امیدوارم اون روز ی نرسه که اینجا رو حذف کنم و برم...

و بی خیال تمام وب لاگا....خود بلاگفا بشم....

امیدوارم....هه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:11  توسط بی صـاحـاب 

مــــــــ ـــ ـــــــــ ــــــــــ ی خوام که حرف بزنم اما نمیشه!

+رُژ لب صورتیمو برمیدارم محکم میکشم رو لبم...سایه ی چشم کرم رنگم رو برمیدارم و آروم آروم رو پشت چشمام میکشم ـــــــــ

نگاه میکنم به آینه...بی هیچ لبخند....

قهوه ی روز میز رو برمیدارم...و به آهنگم گوش میدم...

پیانو...پیانو...پیانو...

دستم رو روی شیشه ی سرد و مه زده اتاقم میکشم...

 

ساعت:۴:۲۴ صبحه!...من با تنهاییم مهمونی گرفتم!

لطفا مزاحمم نشین!...

 

 

=حالم خوب...نیست...سعی میکنم جواب کامنتا رو بدم!

* در همین جا اعلام میکنیم...که کماکان بی صاحاب هستیم ....خطاب به فضولان ِ محترمه جامعه!

none of your business

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 3:55  توسط بی صـاحـاب  | 

حالم خوب نیست...

خوب بودم...عالی....خرابش کرد....خراب...

وقتی حرف من رو بین اون همه ادم باور نداری...وقتی فکر میکنی...من دروغ میگم مث سگ...

معلومه بی پناه میشم...میام تو اتاقم کز میکنم ...خودمو به همون اندازه ای که جلوی هر کسو ناکسی حقیر میکنی...تو بغلم جا میدم!

معلومه...چشمامو میبندم خودمو جای این دختر میذارم! و این آهنگ رو گوش میدم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 22:24  توسط بی صـاحـاب  | 

درس و بیخی خی....می دونـــــــــــــــی حالش تو چیه؟

اینکه من از اینجا رعد و برق اون ناحیه رو ببینم زنگ بزنم بهت...(حــــــــــــرص بخورم...عقده ای تر شم!

من: داره سیــــــــــــــــــل میاد دیگه....نه؟؟؟کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوفت!

توام بخندی بگی....تا تو باشی دیگه اینقد حرصم ندی!

 

*هــــــــــــــــــــــــــــی با توام دیوونه...َابراتون تموم شد.....رعد و برق تون تموم شد....

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارونــــــــــــــــــــتـــــــــــــون تموم شد!

حالا نوبت اینوره....!

دیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوونه!

 

*قیامت جلو چشام اومد با این رعد و برقی که داره....میزنه!

*زمین زیر پاهام از شدت بارون و رعد و برق داره می لرزه!(یوهـــــــــــــــــــــــــــــــــو....:دی

*کی میخواد با من زیر بارون باهام بدوه؟!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 22:14  توسط بی صـاحـاب  | 

...امروز...وقتی زیر بارون...باهات شروع کردم

دوییدن....پــــــــــــــــــــــــــوووووف... چه چیزی بود

....چه حالی میداد...وقتی قطره های بارون رو گونه های خوش رنگت مث شلاق میخورد بهش!

یادته...موهامون خیس خالی شد؟

تنمونم بوی نم بارون گرفت...

یادته هی نق زدیمو...نق زدیمو....نق زدیم سر خدا ....تا گفت:

بابا دست از سر کچلم بردارین....

بیا اینم بارون!

خیلی دیـــــــــــــــــــــــوونه ای...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:9  توسط بی صـاحـاب  | 

روزی که با کلاغ شروع شه...

نحس تر از این حرفاست...

 

 

*در حد مرگ از این پرنده بدم میاد...اسمشو گذاشتم

طلسم سیاه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:5  توسط بی صـاحـاب  | 

نشستم رو صندلی...دارم فکر میکنم...فکــــــــــــــــــــر...

به اینکه چرا من مینویسم...آیا به اندازه ی کافی خوشبخت نیستم؟نکنه کمبود دارم؟

شایدم خوشبختی داره مث خر جفتک میندازه و لگد میزنه بهم...هوم؟

اگه همه چیز خوبه...عالیه...پس چرا این دغدغه هام برا نوشتن تموم نمیشه...

انگاری یکی بیاد دم در ِ اتاقت بزنه

تا نوشت هست زندگی باید کرد ــــــــــــــــــــــ!  N+1

نکنه زیادی اَبنورمال....یا زیادی نورمالم؟!

نمیدونم...طبق معموا الان هوس یه آهنگی کردم که به این مغز درهم ورهمم....یه نظمی ببخشه!

(مث اینکه مامانت بیاد اتاقت رو تمیز کنه!....

 ولی فک کن...نتونی مامانتو پیدا کنی....و حالا من نمیدونم...واقعــــــــــــــــــــا نمیدونم...چی باید گوش بدم؟؟

فرهاد؟فریدون؟یغمائی؟فرامرز اصلانی؟آهنگای راک انگیلیسی؟ یا اون کره خر های رپ که صدای اگزوز موتور از خودشون تولید میکنن...؟

واقعا واقعا...الان روحم گشنشه؟....اما تا اطلاعه ثانویه یخچالمون گم شده؟

آب و هوای این ناحیه ی مغزم تا حدودی نیمه اَبری و آفتابیست؟

اصلا دوست دارم هی آدامس و شوکولات بخورم...قورت بدم....

واااااااااااااااااااااااااای دلمان به شدت پاستیل میطلبد!!!!!!!!!!!!!

Error می دهیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:44  توسط بی صـاحـاب  | 

*۸ سال پیش تویه ماشین غراضه...

بابا یه خورده پول بده برم آدامس بابلز بگیرم...تروخدا

:ای بابا مگه من چقد پول دارم....

۸سال بعد توی مرسدس بنزِِ باباهه!:

بابا آدامس داری؟

:۸ نمونه دارم عزیزم...کدوم رو دوست داری؟

!!!!!

*هی...با توام محمد....تویی که ادعای برادری داری....

بســــــــــــــــــــــه...عذابم نده...اذیتمم نکن....

بسه

ایناها بببین...پرچم سفیدم رو آوردم بالا....دیگه جا ندارم...نمیتونم تحمل کنم!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:50  توسط بی صـاحـاب  | 

...نــــقـــــاب زدن...

         طرد شــــــــــــــــدن...

                                 له شدن...

                                            خورد شدن....

                                                                  و برای همـــیــــشــــه غـــــروب شـــــدن!

 

*اگه حالشو داری کامل ببین...ویدئو رو....اگه ام نه همون بهتر که از وب گم شی بری بیرون!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:25  توسط بی صـاحـاب  | 

*جلوی نَفَسهایم رامیگیرم و میکُشم!...سرفه هایم را زنده میکنم...

که یک وقت خدای ناکرده در حلقه های دود سیگارت که بوی هرزگی و پوچ بودنت را میدهندگم نشوم!

میدانی که...خوشم نمیاید!!!! ...پس پُز فلسفی بودنت با حلقه حلقه کردنه دور سیگارت رو نده!

*ساـــــ ه بر میگرده و میگه....اه اه چقدر این دختر دوستت عکسش زشته...بر میگردم همونجوری که دستم روی لپ تابمه...زل میزنم تو چشمات و صورت دلبرت. میگم هیچ چیز به زیبای نیست...خانوم...زیبایی به درد من نمیخوره...داشتم دوستایی که مثلا زیبا و دل ربا بودن(که به درد عمه هایشان میخورن ــــــ که صد دفعه نارو زدن...ولی اینی که میبینی ...هنو باهامه....میفهمی که

(نگاهشو میدزده و خفه میشه!

*راستی الحق که وقتی تو این هوای سرد ...اونم نصفه شب داری چایی میخوری...فقط صدای فرهادِ که روحت رو مث بالشیِِ که کفِ دستت فشارش میدی!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 3:22  توسط بی صـاحـاب  | 

از سینما  میایم بیرون...که یهو خشکم میزنه....

صدای پیانو تمام فضا رو پُر کرده بود!...احساس میکردم تمام سلول هاس بدنم برای لمس و عشق به این صدا پَر میزنه!

اونقدر نگاهم رو میچرخونم تا بلاخره مردی که نوازننده ی پیانو بود رو میبینم...

دلم برای لمس دستایی که روی کلیدای دو>رِ>می>فا>سُل>لا>سی رو به صدا در میاره پَر میزنه...

دوست داشتم بین اون همه جماعت که با بی خیالیه تمام از کنارش رد میشدن وایسمو فقط بهش زل بزنم....

همونجور که بهش زل زده بودم یهو نگاهم میوفته به میزه جلوی پیانو...به چندتا کاغذ پول!

آره این مرد...آلبومش رو میفروخت ...و پول هاش رو میفرستاد برای بچه های بی سر پرست...بدون فکر آلبوم رو برمیدارم...و پولش رو توی سبد میذارم....

وبا افتخار بین اون جماعت ِسرد...

با صدای بلند براش دس میزنم....!

*نگاه ِ مرد مهربون و تشکر آمیز بود...!حتی از پشت عینک...حتی با سری بدونِ مو....توی دریای آبیِ چشماش...اشک شوق جیغ میزد!

*خدا بخیر کنه قراره خبر مرگ یکی رو به دوستم بدم....خدا بخیر کنه!....خــــــــــــــــــــــــــــــدا.....

 

 *آقا علی زحمت کشیدن...و  اتفاق این روز من رو به طرز قشنگی ویرایش کردن که دلم نیومد نزارمش

:

دخترباصورت سرخ شده ازسرماوبااشتیاق برای مرد پیانیست دست زدومردپیانیست درصدای دست دخترک "هجا"های نت رادید که رنگ رنگ درفضا موج میزد:
دو>ر>می>فا>سل>لا>سی....مهربانی.

                                          

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 23:11  توسط بی صـاحـاب  | 

*سعی کردم حاشیه باشم تا اصل مطلب...

حتی تفکراتمم بیشتر دورو بر حاشیه میپِلِکه تا اصل مطلب...

*تو اونجا همه رو خفه کردم...حالا نوبت منه...مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن....میخوام دهنشون رو سرویس کنم!

*۴ شب است هذیان گویی میکنیم....باور کن که تب دارم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 21:50  توسط بی صـاحـاب  | 

* دوست دارم امشب به جای مسجد  برم کلیسا...!!!

مثلا چی میشه؟....(عصیان میکنیم!

*...الان در حال کتاب خوندن بودم که به این حمله برخوردم

The word Islam means self_surrender.

معنی کلمه اسلام یعنی: تسلیم شدن به احساسات!!!

تا به حال دقیقا بهش توجه نکرده بودم!

 

* عجیب است امشب....هم هوس عصیان کرده ام هم خاکستری شدن!

* من کمی که نه...زیادی غُر ِغُرو میباشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 19:40  توسط بی صـاحـاب  | 

...هیچ میدانی...

بخاری که روی آینه ی حموم درست میشه...

                                       اشـــــــــــــــــــــــــــــک آینه ست!

 

*دلم برای غریبه ای تنگید!

*چقدر این روزا خاکستری شدم...چرا آخـــــــــــــــــــــه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 1:35  توسط بی صـاحـاب  | 

alone alone alone alone alone alone alone...

whaaaaaaaaaaaaaaaaat eveeeeeeeeeeeeeer man!

*

بسترم

صدف خالی یک تنهاییست

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری...........

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:47  توسط بی صـاحـاب  | 

*You put me together
then trashed me for pleasure
.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 15:12  توسط بی صـاحـاب 

دستت رو بیار جلو صورتت...

یه خورده شُلِش کن!

حالا...محـــــــــــــــــــــــــــــــــکم بزن تو صورتت!

درد داشت نه؟

"""اینو زدم که یه وقت هوس گ* خوردن ِدوباره به سرت نزنه!"""

 

 

 

حاج آقا جون...

میگم...کدوم ننه بن قمری...چیزی به اسم "صیغه" درست کرد...به زور چپوند تو کله ی این مملکت!؟؟؟

(چسپوندن...به پشت اسلام؟؟؟...!

 

حاج آقا...

شما چندتا زنِ صیغه ای دارین؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 19:58  توسط بی صـاحـاب  | 

...وقتی میخوای گذار اونیکه نمیخوای اینجا بیفته...

مث سگ میوفته!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 2:37  توسط بی صـاحـاب 

...علی بعد یک سال...پی ام میده

میگه: خیلی دور شدی.....اَََََََُُُُُُُُُُه...دیگه نمیبینمت...

خوب رفیقِِ غریبه ی گذشته های من

خودت خواستی غریبه شم...خودت پس زدی...

اونوقت...هه

نگو خندم میگیره!

 

 

*کاره ما شناسایی راز گل سرخ نیست...کاره ما این است که سرمان را بکوبیم به دیوار!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 1:0  توسط بی صـاحـاب 

جمعه ساعت ۷:۳۰ ...در  مرکز خرید(XxXxXxX XxXx....

به این جمعیت انبوه خیره میشم...

زل میزنم...راه میرم...مث همیشه...پُرِِ سوالم...سوال های بی جواب....سوال های چرت و اعصاب خورد کن! (خیلی حرص داره!

چرا هیچی سر جاش نیست...؟

چرا این اینجوریه؟چرا بابا بی فرهنگ بازی در میاره؟ چرا بابا مغروره؟ چرا زن عمو ناراحته؟

چرا زن عمو گریه کرده؟

پس عمو(شوهرش... کجاست؟...چرا اون یکی زن عموم داره با شوهر ِ این زن عموم لاس میزنه؟

چرا همه کورن؟

چرا من اینقدر فکر میکنم؟...چرا این زنای آلمانی حجاب کامل دارن؟چرا اون زن مسلمون حجاب کامل سر داره ولی زیپش تا پایین سینش اومده پایین ...به طوری که لباس زیرش معلومه؟

چرا مامان همه چیز و به خوردن میبینه؟ چرا داداشم عشق خریدِِ؟

اگه داداشم دختر میشد چی میشد؟(اینکه تمام خصوصیت یک دختر و داره؟

خدا نکنه دقیقه نود نظرت برگشت و پسرش کردی؟

خدا چرا این بچه اینجوری زل زده به این چیزی که تو ویترینِِ؟

چرا زن عمو ناراحته؟

خدا بوی خیانت میاد...بوی گندِ خیانت ...بوش که به اون بالاها داره میرسه...لابد توام میتونی بوشو حس کنی نه؟

بوی خیانت مث اینکه:

یه مشت سوسوک و مارمولک و زالو و تخم مرغ بریزی تو قابلمه تا بسوزه!

خدا چرا من اینقدر چرند پرند میگم؟

خدا من دیوونم؟ نکنه عاقل باشم؟ ...ولش کن

میگم خدا...چرا بابا واسه (... X پول سر من و مامان داد زد...

ارزش داد زدن به خاطر اون چندر غاز و داشت؟

چرا مامان...قهر نکرد؟...چرا به روی بابا خندید؟...

خدا چرا نمیتونم ازکسی کینه به دل بگیرم؟....چرا دلم نمیاد انتقام از کس و ناکس بگیرم؟

چرا...؟

خدا سرم داره گیج میره...بقیه سوالام و بعدا ازت میکنم...

باشه؟

 

 

اِِِِِ ببینم تو این بوتیک چی داره؟!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:2  توسط بی صـاحـاب  | 

مستی یا هوشیاری؟

انتخاب با شمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاست!!

 

حالا عشقته هی خمار و مست و پاتیل باش...

عین خیالتم نباشه...کجای دنیایی و چه گه هایی داری میخوری؟

یا هم

هوشیار...

هوم؟

*به سلامتیِِ هر چی نامردِِِِ.....!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:47  توسط بی صـاحـاب 

پاهام را روی هم میندازم...با حرص تکونشون میدم...

هی میخوام که چیزی نگم...هی میخوام ...که دهنم را باز نکنم....

با تمام حرصم لبخند میزنم...

آخه شما کره خرها ...به جز دین و ایمان....چی حالیتونه...

شما انسانیت رو فراموش کردین ــــــ بعد...در کمال پرویی دَم از دین و ایمانی میزنید...که خودتونم زیر پا گذاشتید؟

عجب...مُد شده...(البته....البته....همینطوره...

به گور ِ بابای همدیگه داریم میخندیم!...خوبه...خیلیم خوبه...

واس خودمون...حرف میزنیم...نظر میدیم...(مث گاو هر چیزی بقیه میگن قبول میکنیم..."بدون ذره ای فکر"

شرط میبندم سه ربع اینهایی که تو جمع بودن....مث جغد چشماشون رو بستن و با سَر... هر چیزی از دین و ایمان بهشون گفتن رو یاد گرفتن...قبول کردن...

"مطمئنم..."

کدومشون رفتن...برای همین حرفایی که میزدن...دلیلش رو پیدا کردن...که بعد با عقل بسنجن...ببینن جور در میاد...یا نه....

چقدر تعصب....چقدر تعصب...

کمی آزاده باشید!

چرا اینقدر تعصب های خشک و خالی سر بعضی از موضوع ها...عقایدمون داریم...

کمی دست بردارید ....برید دنبال انسانیت باشد...

انسانیت!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 14:35  توسط بی صـاحـاب  | 

I've become so numb I can't feel you there
I'm tired of being what you want me to be
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0:44  توسط بی صـاحـاب 

*صدای قه قه های

زنِ مست همسایه

تو گوشم ونگ میزنه...

*کلا حوصله موصلم تعطیله...

پس وقتی میگم...گور بابای همه چیز...و...همه کس...!

یعنی....به چیز نداشتم....

*دوست داری سرتو بکوبی به دیوار؟؟؟آره؟؟؟

لازم نکرده .... واس من جوِِِِِ فیلم هندی بیای...فقط خودتو از جلو چشام جمع کن....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:34  توسط بی صـاحـاب 

کلا میدونی چیه؟

 

گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورِِِِ بابای همه چیز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:18  توسط بی صـاحـاب